خرید بک لینک
چه مرگم شده؟ داره چه بلایی سرم میاد؟ دیشب تا خود صبح از این شونه به اون شونه میشدم و فکر میکردم. اصلا تمرکز ندارم هیچ کاری رو انجام بدم.صبح پی ام های میلاد رو واسه فائزه فرستادم، میگه تو عمرم از تو غد تر و مغرور تر ندیدم الهه. جدی میگم..خیلی مغروری.. پسره داره با زبون بی زبونی بهت میگه دوست داره این

برچسب: نویسنده: آرمان رحیمی تاريخ: چهارشنبه 25 اسفند 1395 ساعت: 17:57

اون چیزى رو بخون

که هیچکس دیگه نمیخونه

به چیزى فکر کن

که کس دیگهاى بهش فکر نمىکنه

و کارى رو بکن

که هیچکس جرأت انجام دادنش رو نداشته باشه!

خوب نیست که ذهنتون دائما با آدمها "هم عقیده باشه"

#کریستوفر_مورلی

برچسب: نویسنده: آرمان رحیمی تاريخ: سه شنبه 24 اسفند 1395 ساعت: 8:31



مهدیاااااار! اون طبل شادانه رو بیااااار!!

وااااااای باورم نمیشه.. از خوشحالی دلم میخواد گریه کنم. بار دیگه سربلندمون کردی آقای فرهادی.. اشک شوق تمام ایران رو دراوردی..

بهترین اتفاق و خبری که میتونستم بشنوم

برچسب: نویسنده: آرمان رحیمی تاريخ: سه شنبه 24 اسفند 1395 ساعت: 8:31

و این گونه است که دختر های همسن و سال من یکی پس از دیگری در حال ازدواج کردنن و تو فکر اینکه امشب میخواد شوهرشون بیاد خونه چی بپوشن و چه عطری بزنن به خودشون و تو کانال های همسرداری و زناشویی عضو ثابتن و همه مطالب رو میخونن و من طفلکی باید اینقدر سرم شلوغ باشه که شب که میرسم خونه از خستگی تا 6 و 7 صبح

برچسب: نویسنده: آرمان رحیمی تاريخ: سه شنبه 24 اسفند 1395 ساعت: 8:31

هنوز چیزی ننوشتم، اول اینو گوش کنین.. ببینین چقدر خوبه ... :* متاسفانه مرورگر شما، قابیلت پخش فایل های صوتی تصویری را در قالب HTML5 دارا نمی باشد. توصیه ما به شما استفاده از مروگرهای رایج و بروزرسانی آن به آخرین نسخه می باشد

برچسب: نویسنده: آرمان رحیمی تاريخ: سه شنبه 24 اسفند 1395 ساعت: 8:31

سر کلاس ایدز بودیم، یه دفعه دیدم بنده خدایی به اسم حامد به من تو تلگرام پی ام داده.

اسم و فامیل و مشخصاتم رو همه میدونست. حتی اسم و فامیل پسر عمم صالح رو...

خیلی عجیبه. واقعا نمیدونم این بشر کیه :/

برچسب: نویسنده: آرمان رحیمی تاريخ: سه شنبه 24 اسفند 1395 ساعت: 8:31

امروز رفتم صورتم رو زالو انداختم اونم سه تا!
باحال بود. فکر میکردم ترس داره ولی اصلا ترس نداشت. تازه خوشمم اومد ازشون! :/
فردا که بریم دانشگاه دیگه تا 14 اسفند نمیخواد برم و خیلــــــــــــــــــــــی خوشحالم که یک ماه نمیرم دانشگاه!
راستی دختر خاله م زهرا دیگه داره عروس میشه :) هرچند عروس شدنش هیجانش کمتر از عروس نشدنشه ولی خب....

برچسب: نویسنده: آرمان رحیمی تاريخ: سه شنبه 24 اسفند 1395 ساعت: 8:31

من و خدا هر روز صبح فراموش میکنیم

اون خطاهای من رو، و من لطف و مهربانی اون رو..

برچسب: نویسنده: آرمان رحیمی تاريخ: سه شنبه 24 اسفند 1395 ساعت: 8:31

معلم شیمی ، میخوایم تا ما باهاش، بریم به المپیاد شیمی! معلم شیمی ، میخوایم تا ما باهاش، بریم به المپیاد شیمی! دختر جون درس بخون ، درس خیلی خوبه! واسه شوهر کردن یکمی زوده =)) یادش بخیر، زمانی که این فیلم منتشر شد منم مثل این دخترا دبیرستانی بودم و داشتم برای المپیاد شیمی آماده میشدم. ما هم یه مدیر

برچسب: نویسنده: آرمان رحیمی تاريخ: سه شنبه 24 اسفند 1395 ساعت: 8:31

خدایا خدایا خدایا... :((

میلاد یک ساعت پیش بهم تو تلگرام pm داد :((((

خشکم زده بود.. باورم نمیشد میلاد باشه چند ثانیه فقط به pm نگاه میکردم و تا ده دقیقه قلبم تند تند میزد و گونه هام داغ شده بود

واای چه مرگم شده؟ :(

چرا اینجوری شدم؟ حتی برام اینو هم فرستاد :|||

خدایااااا

برچسب: نویسنده: آرمان رحیمی تاريخ: سه شنبه 24 اسفند 1395 ساعت: 8:31

صفحه بندی